تبليغاتX
PeSaR-TaLa


PeSaR-TaLa

کجاست بگو....

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388| ساعت 12:17| توسط oMiD| |

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکا سنگ میزنن و گنجشکا جدی

جدی میمیرن آدما  شوخی شوخی به هم زخم میزنن ولی قلبها

جدی جدی میشکنن تو شوخی شوخی به من لبخند زدی من جدی

جدی عاشقت شدم تو هم یه روزی شوخی شوخی تنهام میزاری

منم جدی جدی میمیرم

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388| ساعت 11:56| توسط oMiD| |

توماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.

او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود."

پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.
هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی. " زنش پاسخ داد :" عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین ."
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388| ساعت 15:54| توسط oMiD| |

راه دور است و پر از خار بيا برگرديم

 سايه مان مانده به ديوار بيا برگرديم

 هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی

 گريه ام را تو به ياد آر بيا برگرديم

اين کبوتر که تو اينسان پر و بالش بستی

 دل من بود وفادار بيا برگرديم

 ترسم اينجا که بسوزد پر و بال عشقم

 يا شود حاصل تکرار بيا برگرديم

 يک غزل نذر نمودم که برايت گويم

 گفتم آنرا شب ديدار بيا برگرديم

 باز گفتی که برايم غزل از عشق بگو

 يک غزل ميخرم اينبار بيا برگرديم

 من که عشقم به دو چشم تو دخيلی

 بسته است عشق من را مکن انکار بيا برگرديم

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388| ساعت 15:10| توسط oMiD| |

    

مفهوم عشق

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
ا
ز خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم.

راستی تصویر بالا کاراکتر چینی سنتی به مفهوم عشق است

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388| ساعت 21:9| توسط oMiD| |

آدما از آدما زود سیر میشن

آدما ازعشق هم دلگیر میشن

آدماروعشقشون پا می زارن

آدما آدمو تنها می زارن

منو دیگه نمی خوای خوب می دونم

خوب می دونم خوب میدونم.......... 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388| ساعت 20:46| توسط oMiD| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست